تبليغاتX
گمشده در زمان
 
 
 
   
 
  با سلام

دوستان عزیز به علت سفر به خارج از کشور و پر بودن وقت  از این به بعد این وبلاگ را دوست عزیزم سیاوش مدیریت می کند و پست مطالب جدید به عهده ی ایشان است. از تمامی دوستان که باعث دلگرمی من بودند تشکر می کنم.

 میثاق

 
 
 |    نوشته شده توسط سیاوش
 
 
   
 
  احتمالا همه اونهایی که با ادبیات انگلیسی آشنا هستند، داستان کوتاه " تپه هایی به شکل فیل های سفید " رو که اثر ارنست همینگوی هست رو خونده باشن. این داستان خیلی جالبه در نگاه اول یک داستان بی معنی ساده و بی سر و ته ولی بعد از بررسی دقیق و نماد شناسی و نقد تازه پی به معنی چند لایه ی اون می بری. تصمیم دارم در چند پست داستان ونقد اون رو بزارم. امیدوارم خوشتون بیاد.

تپه هایی به شکل فیلهای سفید                                                                               

تپه های آنطرف دره ی اِبرو طولانی و سفید بودند.در این سمت هیچ سایه بان و درختی نبود و ایستگاه در بین دو خط راه آهن و در زیر نور خورشید قرار داشت.در نزدیکی و روبروی دیواره ی ایستگاه سایه ی گرم ساختمان و پرده ای افتاده بود که از رشته های نی درست شده بود و برای جلوگیری از ورود حشرات به داخل،در مقابل دری که به داخل کافه باز می شد،آویزان شده بود.آمریکایی و دختری که همراهش بود سر میزی بیرون ساختمان در سایه نشستند.هوای بسیار گرمی بود و قطار سریع السیر از بارسلونا تا چهل دقیقه ی دیگر میرسید.قطار دو دقیقه در این ایستگاه توقف میکرد و سپس به سمت مادرید به راه میافتاد.

دختر در حالیکه کلاهش را برداشته و روی میز گذاشته بود پرسید:"چی باید بنوشیم؟"

مرد گفت:"هوا خیلی گرمه."

"بیا آبجو بنوشیم."

مرد به طرف پرده صدا زد:"داز کروزاس"

زنی از داخل راهرو پرسید:"لیوان بزرگ؟"

"بله.دو تا لیوان بزرگ."

زن دو تا لیوان آبجو و زیر لیوانی آورد.آنها را روی میز گذاشت و به مرد و دختر نگاهی انداخت.دختر به امتداد تپه ها چشم دوخته بود.تپه ها زیر نور آفتاب سفید رنگ بودند و زمینهای اطراف خشک و قهوه ای.

دختر گفت:"شبیه به فیلهای سفید به نظر میرسند."

آمریکایی در حالیکه آبجواش را مینوشید گفت:"من تا بحال فیل سفید ندیده ام."

"نه،نبایدم میدیدی."

مرد گفت:"ممکنم بود دیده باشم.صرفا به این دلیل که تو می گی ممکن نبود،چیزی ثابت نمیشه."

دختر به پرده ی منجوق نگاهی کرد."یه چیزی روی پرده نقاشی کرده اند.منظورش چیه؟"

"انیس دلتورو.یه نوع نوشیدنیه."

"میتونیم امتحانش کنیم؟"

مرد به طرف پرده صدا زد:"گوش کن".زن از کافه بیرون آمد.

"ما دو تا انیس دلتورو میخوایم."

"با آب؟"

"تو با آب میخوری؟"

دختر گفت:"نمیدونم.با آب خوبه؟"

"عالیه."

"نوشیدنیتونو با آب خواستید؟"

"بله.با آب."

دختر گفت:"مزه ی لیکوریس میده" و لیوان را روی میز گذاشت.

"همه چیز همینطوریه."

دختر گفت:"آره.همه چیز مزه ی لیکوریس میده.مزه ی افسنطین.مخصوصا همه ی اون چیزهایی که مدتها به انتظارشون بودی."

"اوه،دوباره شروع نکن."

دختر گفت:"تو شروع کردی.من داشتم سرگرم میشدم.حال خوشی داشتم."

"خیلی خب.بیا سعی کنیم حال خوشی داشته باشیم."

"خیلی خب.من داشتم سعی میکردم.من گفتم تپه ها شکل فیلهای سفید هستن.واضح نبود؟"

"واضح بود."

ادامه دارد . . .

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سیاوش
 
 
   
 
 

love

عشق، راز است.

حساب عشق، از حساب شهوت جداست.

در شهوت، هیچ رازی نیست.

شهوت، یک بازی بیولوژیکی است:

هر حیوان و پرنده و گیاهی، با این بازی آشناست.

عشق، با هستی رابطه دارد.

عشق، از چشمه ی آگاهی می جوشد.

عشق، از اعماق هستی انسان متولد می شود.

شهوت، زاده ی حاشیه ی وجود آدمی است.

شهوت، نیاز تن است.

بیشتر آدم ها با عشق بیگانه اند.

کسانی که عشق را تجربه می کنند،

در سکوت و آرامشی ژرف غوطه ور می شوند.

همین سکوت و آرامش است که آنها را با روحشان مانوس می کند.

اگر با روح خود انس بگیری،

عشق تو دیگر یک رابطه نیست،

بلکه سایه ای ست که تو را در همه جا همراهی می کند.

عشق، به کسی یا چیزی محدود نمی شود.

عشق پدیده ای نیست که در حصار بماند.

عشق در دستان گشوده ی تو می بالد،

نه در دستان بسته ی تو.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سیاوش
 
 
   
 
 

good bye

ای کاش می شد ای کاش هر لحظه از تو گفتن

در مسلخ شکستن در آینه شکفتن

ای کاش قصه ی ما می شد دوباره آغاز

می شد قفس نباشه این آسمون پرواز

می شد که باغ پاییز باغ ترانه می شد

هر شعر با نگاهت یک عاشقانه می شد

می شد که این کبوتر پر بکشه دوباره

از خواب سرخ خورشید تا خنده یک ستاره

خوبه هنوز و دیروز من خسته از غرورم

دریای دردم اما چه ساکت و صبورم

تو خسته بودی از من من از گلایه سرشار

وقتی که می شکستم

گفتی

خدانگهدار . . .

اردلان سرفراز

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سیاوش
 
 
   
 
  اینو برای اون دوستایی که هنوز یه سری به من می زارم. این شعر منو به عالمی دیگه می بره و اگه با صدای مانی رهنما گوش بدم حتما اشکمو در میاره. همیشه زمزمش می کنم.

تـو بـری کــی بـه دل مـن بـزنـه زخـم هـمـیـشـه

       یا  کـدوم نـگـاه سـردی زجـر لحظه لحظه میشـه

            بـه یه  بغض دست و پا گیر حنجرم رو کی بـبـنده

                 تـــو بـــری بـــه  عـــا شقــیـــام کــی بــخــنـــده

                       کـی نـفـس بـگیـره از شب با لب ساکـت قـصـش

                          کـی مثـل تـو از عـذابـم می تـونـه نـگیره غـصش

                         تــو بـری گــریـه نـکـردن بـه چـشـای مـن نـمـیـاد

                   دل دلتنگ من از من جای زخمی از تو مـی خـواد

             دیـگه کـی مثل خود تو می تونه شـکنجه گر شه

         تـو نـرو کـه بـاقیـه من با همین زجـه به سر شـه

     تـو بـمـون بـا همه تـلخـی کـه بـه بـودن تـو گیرم

تـو اگـه نـفس نـگیـری تـو نـفس زدن مـی میـرم

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سیاوش
 
 
   
 
  سلام به اون دوستای قدیمی ای که احتمالا بعد از این همه غیبت باز یه سری به من می زنن. نبودم مثل همه اما یه جور دیگه. گرفتار بودم مثل همه اما یه جور دیگه. الان که داشتم نظر های قبلی و می خوندم با اون همه محبت باز انرژی می گرفتم. تصمیم گرفتم باز هم سعیمو بکنم.

 
 
 |    نوشته شده توسط سیاوش
 
 
   
 
 

هنر يك اتفاق است

نه اين كه مي افتد

كه- بيش تر- فرا مي رود

از چه رو هنر اتفاق است

و اتفاق نمي افتد

بلكه- بيش تر- فرا مي رود؟

زبان هنر را بيان نمي كند

شايد از آن رو كه نيازمند است

زبان نمي داند كه اتفاق مي افتد يا

نمي افتد.

هنر بيان احساس نيست

كه بيان هم نيازمند است

هنر آيا خود احساس است؟

پس چگونه بيان مي شود؟

چگونه مي توان بي زبان/ بيان داشت؟

آيا بي زبان/بي بيان

هنر ٬نمودار مي گردد؟

هنر چيست؟

شايد بتوان گفت; هنر٬ هنر است

نه از آن رو كه مي افتد يا نمي افتد

فرو مي رود يا فرا مي رود-

بلكه هنر٬ هنر است

از آن رو كه هنر- خود – هنر را تعريف مي كند

همين قدر٬ مي توان گفت

هنر٬ هرچه فرو تر مي رود

فراتر مي رود

و هر چه فراتر مي رود

- بيش تر-

از زبان فاصله مي گيرد

 
 
 |    نوشته شده توسط سیاوش
 
 
   
 
 

  هنر شکل معینی از آگاهی اجتماعی است و هدفش انعکاس درست و دقیق واقعيت و كاركردش بهره گيري از ثمر شناخت در عمل است. هنر ويژگي هاي كار را در خود منعكس مي كند. كار را پويشي آفريننده مي دهد زيرا هدف آن چيزي جز محصول آفريني نيست.

                                  123

  خصيصه ديگري كه براي كار هنري قائل مي شويم اجراي زبردستانه و پيروي از مقصود آگاهانه نهفته است. كار همچنين شخصيت كننده آن را كم و بيش در محصول خود منعكس مي سازد. اگر انسان در جريان كار طبيعت را به كمك ابزارها خود بازسازي مي كند.

  اگر مهارت ويژگي كار شما بشمار مي رود در هنر بيش از هر چيز ديگر ارج نهاده مي شود درست است كه محصول كار انسان به نحوي شخصيت او را در خود منعكس مي سازد ولي هر اترهنري نيز جهان ويژه اي است كه اراده و خرد هنرمند به آن سامان بخشيده است.

                                       852

  هنر (مانند علم و فلسفه) محصول پوششي است كه آن را شناخت مي ناميم چيزي جز پوشش انعكاس واقعيت در ذهن آدمي نيست.

  انعكاس در واقع خاصيت ذاتي ماده است و در همه شكل هاي ماده از بي جان گرفته تا جاندار ديده مي شود ولي انعكاس رواني فقط خاصيت جاندار است.

  انعكاس رواني حاصل تاثير جهان خارج بر دستگاه انعكاسي جانور و انسان است كه از اندام هاي حسي پي ها و مغزتشكيل مي شود.آنچه كه پيرامونما است به طور مستقيم روي مغز تاثير نمي گذارد بلكه اندام هاي حسي ما را تحريك مي كند و اين تحريك ها از راه پي ها به مغز مي رسند. در نتيجه مغز كيفيت هاي فردي چيزهاي جهان خارج مانند سفيدي سياهي زبري و نرمي و مانند آن ها را دريافت مي كند يعني احساس مي كند.ولي مغز علاوه بر آن كه كيفيت هاي فردي را دريافت مي كند چيزهاي واقعي را يك جا منعكس مي كند يعني به ادراك حسي اشيا و پديده هاي خارجي نايل مي شود.

  آن چه كه در مغز منعكس مي شود اثري از خود بر جاي مي گذارد و اين اثر همان تصوير ذهني پديده هاي خارجي است.تصوير ذهني (به طور نمونه تصوير درختي در ذهن) با آنچه كه شالوده اين تصوير را تشكيل مي دهد (يعني خود درخت كه در خارج از ذهن است) هم شكل است ولي يكي نيست زيرا كه چيزي جز انعكاس درخت نيست و وابسته به وجود آن است. ديگر آن كه تصوير ذهني تركيبي از داده هاي حسي است كه از محيط و از طريق اندام هاي حسي و پي ها وارد مغز شده اند. بنابر اين سرچشمه ي اين داده ها حسي در نتيجه خود تصوير ذهني نه اندام هاي حسي است نه پي ها و نه مغز بلكه فقط واقعيت است. نكته مهم ديگر اين است كه ادراك حس موجود زنده نه تنها از واقعيت خارجي سرچشمه مي گيرد بلكه از حالت و كيفيت دروني او يعني واكنش او دربرابر محرك ها ي خارجي و به عبارت ساده تر عاطفه او خبر مي دهد.بنابر اين شناخت حسي از همان ابتدا تركيبي از عنصر هاي عيني و ذهني است.                                                                                                                                                258 

  انعكاس در ماده بي جان تا اندازه اي شبيه احساس جانداران است ولي با آن يگانگي ندارد.مغز انسان و جانور تصويرهاي ذهني را جانشين و الگوي چيزهاي خارج از ذهن خود قرار مي دهد و به اين وسيله در رابطه با محيط جهت يابي مي كند و آن را مي شناسد. ماده بي جان نيز از محيط متاثر مي شود ولي از اثر هايي كه از محيط دريافت كرده فعالانه و به عنوان الگو و جانشين چيزهاي خارجي بهره گيري نمي كند

  درست است كه انعكاس رواني خاصيت جانور و انسان است. ولي گاهي فقط خاصيت انسان است پيدايي آگاهي در انسان را نمي توان صرفا به ياري قانون هاي حاكم در قلمرو زيست شناسي تبيين كرد چون آگاهي فقط در اجتماع شكل مي گيرد و انعكاس رواني در جانوران در مرحله شناخت حسي چندان فراتر نمي رود ولي در انسان به مرحله ي عالي تري انتقال مي يابد و آن مرحله تفكر انتزاعي منطقي است.يعني آن جذبه هايي از واقعيت (ذات چيزها روابط ميانشان و قانون هاي حاكم بر آنها) را ميشناسد كه در دسترس (( احساسات)) نيستند.

  مغز انسان پس از آن كه اندوختن داده هاي حسي از راه مشاهده و تجربه را پشت سر گذاشت تصوير هاي ذهني را كه از اين رهگذر كسب كرده تحليل و مقايسه ميكند و تعميم مي دهد وجه مشترك تصوير هاي ذهني را از مصداق هاي عيني آنه جدا مي كند (به طور نمونه وجه مشترك سفيدي را از برف و گچ و ساير چيزهاي سفيد رنگ مجزا مي سازد) و مفهوم مي آفريند.

  هنگامي كه نوعي رابطه ميان مفاهيم برقرار مي سازد حكم مي كند (هر جمله خبري مانند برف سفيد است) و هنگامي كه از يك يا چند حكم معلوم به حكم تازه اي دست مي يابد استنتاج مي كند. به اين ترتيب تفكر پويش فعالي است كه انسان واقعيت را از طريق آن به صورت مفهوم و حكم و استنتاج در ذهن خود منعكس مي كند. اما تشكيل مفاهيم در ذهن و انتقال آن ها از شخصي به شخص ديگر به واسطه مادي نياز دارد و آن چيز جز زبان نيست. زبان و تفكر همزاد يكديگرند ولي ضرورت پيدايي آن ها از كجا ناشي مي شود؟ زبان وسيله بيان و انتقال محصول شناخت انسان يعني آگاهي است ولي اين پرسش همچنان باقي است كه چه چيز به انسان امكان داد تا بر خلافجانوران آگاهي به دست آورد؟

                                     951

  جانوران براي آن نيازهاي حياتي خود را بر آورده سازند لازم تيست طبيعت را دگرگون كنند فقط كافي است خود را با آن سازگار سازند. و از آنجاكه دخل و تصرف قابل تئجهي در طبيعت به عمل نمي آورند به رازهاي طبيعت پي نمي برند و دانشي كسب نمي كند.

  اما انسان كه در نتيجه دگرگوني هاي محيط قدرت سازگاري با طبيعت را از دست داد ناگزير شد ابزار بسازد و طبيعت را با نياز هاي خويش تطبيق دهد. چون قادر نبود به تنهايي با نيرو هاي طبيعت دست و پنجه نرم كند.پس مجتمع شدند تا كار كنند و در جريان كار بود كه به خاصيت چيزها پي برد خود را از محيط متمايز ساخت و ماهيت پديده ها و رابطه ميانشان و قانون هاي حاكم بر آن ها را شناخت و دانشي را كه به اين طريق كسب كرده بود به وساطت زبان عينيت بخشيد.

  هنر هر چند كه به عنوان شكل معيني از آگاهي اجتماعي هدفش انعكاس دقيق و درست وهم جانبه واقعيت است ولي براي رسيدن به اين مقصود راه بسيار پر پيچ و خم و دشواري را طي كرده است. در آغاز آنچه كه موجب تكامل هنرهاي زيبا شد نيازبه خلق تصويرهايي بود كه شباهت تامي به واقعيت داشته باشند. در رابطه با مسئله شكل و محتوي فعاليت خلاق زماني مي توانست ثمر بخش باشد كه هنرمند بر شكل خط حجم سطح و رنگ تسلط پيدا كرده بود و پديده هاي طبيعي را در كمال صحت قدرت و روشني ترسيم مي كرد. ولي چنين ضرورتي در هر مرحله از تكامل هنر مطرح مي شود. چرا كه واقعيت را جز به ياري شكل هاي واقعيت نمي توان بيان كرد.

  تا وقتي عنصر هاي ساختي معيني كه ويژه اثر هستند به آن اضافه نشوند قادر به درك اثر نمي شويم.

  به عبارت ديگر شكل اگر به مرحله معيني از بازنمايي نرسد بي معني و بي اهميت باقي مي ماند.

      159

  هر اثر هنري از يك لايه بازنمايي تشكيل مي شود كه نماينده جنبه ها و عنصرهاي عيني اثر هنري است و اين لايه اگر واقعيت را به درستي و وفادارانه در خود منعكس كند حاوي اطلاعات به مفهوم متنوع ترين پديده هاي طبيعي و اجتماعي خواهد بود و همين محتوي اطلاعاتي اثر است كه منعكس كننده قضاوت هاي عاطفي اخلاقي و زيبايي شناختي هنرمند مي باشد.

ا  ز طرف ديگر هر اثر هنري هر اندازه ساده و مستند هم كه باشد با آن كه واقعيت عيني را منعكس مي كند ولي چيزي بيش از نسخه برداري محض ارائه مي دهد.

  هنرمند با آن كه با جهان عيني سر و كار دارد. ولي هنگامي كه با آن رو برو مي شود ادراك و فهم و تخيل خاص خود را به همراه دارد. بناير اين واقعيت عيني را از همان ابتدا باز سازي شده و دگرگون شده برابر خود مي يابدو ديگر آن كه هر اثر هنري با آن كه تركيبي از عنصرهاي عيني و ذهني است ولي در اين وحدت جدلي عين و ذهن خطي اصلي را مي يابيم كه فوق عيني است و ناظر به مهار كردن بررسي واقعيت و كشف قانون ها و انگاره هاي آن است. با توجه به آنچه كه گفته شد واقع گرايي مستلزم بيان زيبايي شناختي ذات هر شيئي پديده و رويداد ارزشيابي آن ها به ياري شكل هاي خارجي است. بيان زيبايي شناختي به مفهوم انعكاس واقعيت عيني در رابطه با انسان و به عبارت دقيق تر در رابطه با جهان عواطف و احساسات و آرزوها و انديشه هاي هنرمند مي باشد.

  تجربه تاريخي نشان داده كه هنر راستين نه تنها همواره در جهت واقع گرايي تكامل يافته بلكه در همه دوران ها و در سرزمين ها مبتني بر سنت انسان دوستي بوده است.

  هيچكس نمي تواند اشتغال هنر همه دوران ها را يه انسان انكار كند.

  چه آنها كه بدن انسان را ترسيم كردند به ژرفناي روان انسان رخنه كردند تصوير گسترده اي از حيات اجتماعي او ارائه دادند- به تضادهايش اشاره كردند كار و محيط طبيعي او را ستودند- و چه آنها كه قدرت خلاق انسان روياهاي شاعرانه و جسورانه و يا مهارت دستهايش را كه در خدمت قلب و ذهنش بودند تجليل كردند همگي بهرحال از انسان سخن گفتند و محبت و احترام خود را به او ابراز داشتند. هنر هر عصر جنبه هاي مختلف انسان را ارزيابي مي كرد ولي هميشه در صورتي كه هنري راستين بود هدفش فرد منزوي در خود فرو رفته نبود بلكه انسان به عنوان موجود اجتماعي بود هر چندكه اين هدف را در گذشته يك جانبه ناقص يا به طور غير مستقيم بيان مي كرد. در هر حال آنچه كه همه دوره هاي هنري را به هم پيوند مي دهد با سلسله ارمغان هاي ميراث انسان دوستي است. بلينسكي حق داشت كه بگويد ((انسان همواره شگفت انگيزترين پديده براي انسان بوده و خواهد بود)).

                                                                      نقل : از انسان دوست و هنر

                                                                                          جلال علوي نيا در پيش درآمد كتاب درباره هنر مرتضي رضايي منش

 
 
 |    نوشته شده توسط سیاوش
 
 
   
 
   ...و در هر صبحدم مبهم ما زندگی دست به دست سکوت و مرگ گام به گام تنهایی آسمان شب من و تو را روشن نه خاموش و خاموش تر می کند.

                             kooj

   امروز از پس سالها هنوز هرگاه شب را به دست روشنی صبح سپردم در هر نفس باز یاد عشق تو به ویرانیم کشاند و در تکاپوی با تو بودن ارتفاع مرگ را هر لحظه در پس گریه های گم شده ام پنهان می کنم.

 

   آن شب وقتی نخل عشق شکست فکر کردم پیچک تنهایی بیش از پیش به دورم تنیده شده بود.

  زمان چه زود می گذرد و چقدر در تضاد است که مثل شمع از وجودم آب می چکد و آتش است به دل...

   از دوست عزیزم س.س

 
 
 |    نوشته شده توسط سیاوش
 
 
   
 
 

دوست داشتم مقاله ی قشنگی از استاد عزیز جناب آقای دکتربلخاری که حتما در آینده در این وبلاگ بیشتر در باره اش صحبت می کنم را این جا بیارم اما این مقاله طولانی بود به خاطر همین مقدمه ای از اون رو این جا میارم اگه دوستان مایل بودند ادامه مطلب رو هم بخش بخش می گذارم.

                              ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در تاریخ بس پر فراز و نشیب موسیقی دو نکته بسیار قابل تامل وجود دارد:

   اول: نسبت موسیقی با اسطوره  و مخصوصا اسطوره های یونانی از یک سو کلمه موسیقی( که معرب music)) است) متخذ از (muses) یونانی است و اینان 9 الهه شعر و هنر و موسیقی بودند که نامشان بر یکی از برجسته ترین هنر های انسانی به یادگار ماند. به خصوص اگر نام مادر آنان یعنی منموزین (mnemosyne) یا مرکوری رومی و (memory)انگلیسی  را مورد توجه قرار دهیم که خود به معنای حافظه تذکر و یاد است و بنابر این موسیقی و هنر را نوعی ذکر و یاد قرار می دهد.

                         mnemosyne

                                                    Mnemosyne 

     شاید مولانای رومی متاثر از همین معنا بوده که موسیقی را یادگار خوش بهشتی دانسته و سروده است :

     ما همه اجزای آدم بوده ایم

     در بهشت این لحنها بشنوده ایم

     گرچه بر ما ریغت آب و گل شکی

     یادمان آید از آنها اندکی

  و از دیگر سو تاثیر پذیری فیثاغورث و پیروانش از ((اور فیسم)) یونانی و اسطوره های سومری و نیز تامل جدی فلاسفه دو قرن اخیر به حضور اسطوره در هنر. به عنوان مثال کسانی چون ((شلینگ)) با جملاتی چنین: ( اسطوره شرط تمامی هنر است) و یا تقسیم دیونیوسی و آپولونی (نیچه) از هنر.

    دوم: موسیقی در جهان اسلام روشنترین و مدونترین تاریخ را در میان تمامی هنرها دارد و این بدان دلیل است که این هنر همراه با فلسفه وریاضیات وارد جهان اسلام شد. فلذا اگر می بینیم اولین فیلسوف جهان اسلام (کندی) ۹ رساله در موسیقی دارد و بزرگترین فیلسوف جهان اسلام (فارابی) ((موسیقی الکبیر)) را و فلاسفه دیگر نیز هر کدام رساله های مهم دیگری دقیقا به همین نسبت فلسفه و موسیقی در تمدن اسلامی باز می گردد. عاملی که سبب گردید از یک سو روشنترین تاریخ هنر را در موسیقی داشته باشیم و از دیگر سو چنان پشتوانه نظری عمیق و عظیمی پدید آید که خود بنیان ساز عمیقترین مبادی نظری در موسیقی ابداعات و ابتکارات بی نظیر موسیقیایی و پرورش عجوبه هایی چون صفی الدین ارموی گردد. 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سیاوش
 
 
   
 
     شعر حتما پس از سخن گفتن آغاز مي شود. اگر احساسي را مي توانيم به نثر بيان کنيم, هر چند زيبا و ناب باشد هنوز به مرز شعر نرسيده است. هر گاه بيان از گفتن احساس عجز کرد, شعر پديدار مي شود.

   گاه احساس مي کنيم حرف ها روابط دقيق منطقي شان را در ما از دست داده اند, در هم و ملتهب و سرگردان شده اند, انديشه از گرفتن و تسلط بر آنها حتي بازشناختنشان عاجز مي ماند. در اين جا حرف ها سلسله ي عقلي را از پاي خود بيرون مي ريزند, از قالب هاي آرام و درست و شناخته شان فرار مي کنند و از مغز به دل مي ريزند. در اينجا ما احساس گفتن سنگين و ملتهبي مي کنيم اما نمي دانيم چه بگوييم, چگونه بگوييم; به جاي يک نظم آشنا ي مقدمه و موضوع و نتيجه گيري, در حرف ها گفته ها يک وزن مبهم و آزار دهنده و شوق آميز نيرومندي آميخته با التهاب و بيقراري از آنها درک مي کنيم; حرف ها در ميان آتش و دودي  که در درون پيدا مي شود, و در خلال ابرهاي سرگردان و تندرزن ونالان, در آسمان دماغ ما گم مي شوند و پيدا مي شوند و ما تنها سايه ي پروازهاي سرگردانشان و اشباح دور مبهمشان را هي احساس مي کنيم.اين شعر است.             

   گاه احساس يک دلبستگي شديد با ديگري داريم; به صحرا مي رويم ;کبوترهاي عاشق ,جويبار نالان, غنچه هاي پر از شکفتن و نسيم عشوه گر پيغام آور ما را خودآگاه به خود مي کشانند و عشق و درد ما را بياد مي آورند و دامن مي زنند و ما همه ي اين پديده ها و حالات را روشن و خودآگاه مي فهميم و بنابراين مي توانيم بيان کنيم. هنوز شعر نرسيده است.

   اما گاه ما همه ي درونمان از يک شوق پر مي شود و بنابر اين همه ي طبيعت و هوا را نيز از آن پر احساس مي کنيم: ( به صحرا شدم, عشق باريده بود و زمين تر شده, و چنانکه پاي مرد به گلزار فرو شود, پاي من به عشق فرو مي شد).

                                 pic18 

شعر و موسيقي

   همه از اختلاف شعر و موسيقي سخن مي گويند و من در شگفتم که چرا شعر را نمي فهمند. موسيقي و شعر و رقص و نقاشي و مجسمه سازي . . . همه شعر است: گاه با کلمات شعر مي گوييم, گاه با اصوات,  گها با رنگها گاه با حرکات.

   موسيقي, نقاشي, رقص و مجسمه سازي . . . در برابر شعر چه جايگاهي دارند؟ هيچ; اين سخن بيهوده است که ( آنجا که شعر پايان مي گيرد, موسيقي آغاز مي شود.)! (البته وقتي درست است که مقصودم از شعر همان کلام منظوم باشد). اينها نيز شعرند, انواع ديگر شعر ;شعر کلمات, شعر اصوات, شعر الوان, شعر اشکال, شعر اطوار . . .

   در عين حال يک عمل نيز ممکن است شعر باشد: شعر حماسي عملي مثل پرواز آن چند افسر هوايي ژاپني به سوي خورشيد ;شعر غزلي عملي مثل پريدن لو در آب رودخانه بر روي ماه . . .شعر اخلاقي و انساني مثل عمل نيچه و آن گاري.

   گاه يک حرکت, شعر مي شود; چنانکه ساتر مي گويد همه ي اعمال و حرکات ما الينه, است به وسيله ي هدف غرض; اما حرکت اصالي شعر است. دختر طنازي براي برداشتن ليوان آب با عشوه ي زيبايي دستش را حرکت مي دهد و بسوي ليوان; مي برد اين حرکت نيست يک کار نيست, يک شعر است.

   آقاي راشد در مسابقه ي راديو دهلي نگاه پيرمرد دهقاني را بر امواج زرين گندمزارش زيباترين چيز دانست.راست است. اين نگاه يک ديدن نيست; با چشمش شعري مي آفريند. چشم در اينجا شعر مي گويد, چنانکه زبان که غالبا سخن مي گويد, گاه شعر مي خواند, زمزمه مي کند. نفس اين عمل مهم است.

 از معلم شهيد دکتر علي شريعتي کتاب (هنر)

 
 
 |    نوشته شده توسط سیاوش
 
 
   
 
  pic14

۱۲۸۱ هجري شمسي:تولد.شب سه شنبه 28 بهمن.

1302هجري شمسي :چاپ کتاب کوچک(انسان و حيوان).

1307هجري شمسي:نخستين اقدام صادق هدايت به خودکشي.

هدايت در پاسخ برادرش محمود که پرسيده بود: چرا اقدام به خودکشي کردي؟در نامه اي از پاريس به وي نوشت:(يک ديوانگي کردم به خير گذشت).

1308هجري شمسي:چاپ کتاب (فوايد گياه خواري).

1309هجري شمسي :استخدام در بانک ملي ايران.وي پس از اندک مدتي به شدت از اين شغل احساس نارضايتي مي کرد. در همين باره به دوستي نوشت:(از همان کاري که بدم مي آمد گرفتارش شدم).

هدايت نمايشنامه ي(پروين دختر ساسان) را در همين سال ها چاپ و منتشر کرد.

همچنين گروه موسوم به (ربعه) متشکل از صادق هدايت- بزرگ علوي- مجتبي مينوي و مسعود فرزاد در همين سال به وجود آمد.

تشکيل اين گروه در زمان خود يک واقعه ي مهم ادبي بود و خيلي زود بر سر زبان ها افتاد.مسعود فرزاد در اين باره گفته است:

(ما هر چهار تا جوان بوديم با اندک اختلاف سن. هر چهار تا فرنگ ديده و تحصيل کرده و به قول آن روزي ها زبان دان بوديم.و مهم تر از هم تا حدي بيگانه با جا و مکان خودمان و راغب به انديشه ها و افکار نو و باز مهم تر از همه آنکه هر چهار تن در زمينه ادبيات دست و پايي مي زديم.

مورد ديگر ترکيب جالب اين گروه بود. هدايت زبان فرانسه مي دانست بزرگ علوي آلماني مي دانست من انگليسي مي دانستم و مينوي عربي.با اين کيفيت هر يک از آعضاي اين گروه در مجموع مي توانست با اکثر رويدادها و حوادث ادبي جهان آشنا باشد.)
1309هجري شمسي:چاپ مجموعه داستان (زنده به گور).

1310هجري شمسي:چاپ(اوسانه) و چاب نسخت (انيران).

1311هجري شمسي:چاپ مجموعه داستان(سه قطره خون) و سفرنامه ي (اصفهان نصف جهان).

هدايت در همين سال از بانک ملي استعفا داد و به استخدام( اداره ي کل تجارت) در آمد.

1312هجري شمسي:چاپ مجموعه داستان (سايه روشن) (نيرنگستان) (وغ وغ ساهاب) و (مازيار).
1313هجري شمسي:استعفا از اداره کل تجارت و آغاز خدمت در وزارت امور خارجه.

و چاپ نخست(ترانه های خیام)در همین سال.

۱۳۱۵هجري شمسي:آغاز خدمت در شرکت سهامی کل ساختمان. چهار ماه بعد استعفا از این شرکت و مسافرت به هندوستان.

دکتر شیرازپور پرتو (شین پرتو) درباره ی این سفر نوشته است:

(وقتی خواستم به محل ماموریت خود ــ سفارت ایران در هند ــ بروم به خانه ی هدایت رفتم.خانواده هدایت از دست صادق ذله شده بودند و از من کمک خواستند که لااقل برای مدتی از شرش خلاص شوند. من با صادق دوست بودم و با خانواده اش هم روابطی داشتم. پیشنهاد کردم با من به هند بیاید. با خوشحالی پذیرفت. با هم به بمبئی رفتیم. به او جا و مکان دادم. ماشین تحریر قراضه ای به او دادم تا سرش گرم شود. تا بوف کور آن اثر منحط را بتواند پلی کپی کند. من بودم که دست صادق این پسره ی لوس و ننر را گرفتم تا هند را ببیند و کار جفنگ بنویسد. حالا شما جوان ها هی مشغول او شده اید درباره اش مقاله و کتاب می نویسید که چه بشود.ادبیات که این مزخرفات نیست!)

محمد هدایت درباره ی این سفر برادرش نوشته است:

( رفت که زبان پهلوی را یاد بگیرد. این یکی را خودش خواسته بود. اما آنها دیگر(کارهای اداری) برایش طی کردن یک دوره ی محکومیت بود...در آنجا (هندوستان) پیش از همه تصمیم گرفت که بوف کورش را... همان عصاره ی وجودش را پلی کپی کند و بعد زیرش بنویسد:

(طبع و فروش در ایران ممنوع)                          pic15

چرا؟چون می ترسید که به دلایلی نتواند در دیار خود افکارش را به دیگران بفهماند. او در دیاری غریب فرصت یافته بود که ادعانامه ی جاودانه ی خود را علیه (رجاله ها) علیه پوچی و بیهودگی زندگی علیه زمان و مکان حتی گذشته حال و آینده در نسخه های معدود چاپ کند. و سپس دنیا را برای یک مشت (آدم های بی حیا چاروادار و چشم و دل گرسنه) بگذارد و برود...وقتی این اثر به ایران آمد ولوله ای در بین جماعت افتاد...)

۱۳۱۶هجري شمسي:استخدام مجدد در بانک ملی ۲۲/۸/۱۳۱۶

۱۳۱۷هجري شمسي:استعفا از بانک ۲۹/۱۱/۱۳۱۷

شروع خدمت در اداره ی کل موسیقی کشور. مجله موسیقی.

۱۳۱۸هجري شمسي:چاپ نخست کانامه اردشیر پایکان ترجمه از متن پهلوی. چاپ نخست (گجسته ابلیش)ترجمه از متن پهلوی.

۱۳۲۰ هجري شمسي: شروع خدمت در هنرکده هنرهای زیبا ۲۷/۸/۱۳۲۰ صادق تا پایان عمر کارمند دفتر هنرکده باقی ماند.

۱۳۲۱هجري شمسي:چاپ نخست (سگ ولگرد) مجموعه داستان.

۱۳۲۲هجري شمسي:چاپ نخست(گزارش گمان شکن) ترجمه از متن پهلوی.

۱۳۲۳هجري شمسي:چاپ نخست ترجمه داستان(مسخ) و آغاز همکاری با مجله(سخن).چاپ نخست مجموعه(علویه خانم) و (ولنگاری).

۱۳۲۴هجري شمسي: چاپ نخست(افسانه ی آفرینش).

۱۳۲۵هجري شمسي: تشکیل کنگره ی نویسندگان ایران. صادق هدایت در این کنگره عضو هیئت رئیسه بوده است.

دکتر پرویز ناتل خانلری در این کنگره درباره صادق هدایت گفته است:

(... در نوشتن داستان های کوتاه بزرگترین استاد معاصر ایران صادق هدایت است و وسعت و تنوع آثار هدایت در ادبیات اخیر ما نظیر ندارد.شاهکارهای او را در داستان های کوتاه باید جستجو کرد.در این داستان ها هدایت به وصف و نمایش نمونه های گوناگون توده مردم ایران پرداخته است.مهربانی و همدلی او با توقعات پایین اجتماع موجب شده است که به سراغ افراد طبفه ی محرومی برود که دیگران آنها را قابل توصیف و معرفی ندانسته بودند. داستان هایی که اشخاص آنها از طبقه ی متوسط شهری باشند در آثار هدایت هست. اما اشخاص برجسته که یاد آنها در ذهن می ماند کسانی از طبقه ی پایین ترند.

زمان های مختلف اشخاص متعدد و جور وا جور مکان های گوناگون و بلآخره همه چیز در آثار هدایت متنوع و رنگارنگ است. از همه مهم تر آنکه هر داستان آغاز و انجامی خاص خود دارد...

هدایت عشق سوزانی به وطن خود دارد. به دشمنان تاریخی ایران کینه ای شدید نشان می دهد. و این معنی در بسیاری از آثار او آشکارا به گذشت درخشان و پر افتخار ایران توجه خاص دارد و آموختن زبان پهلوی و ترجمه کتب متعددی از آثار ادیبان آن زمان نتیجه ی همین توجه است.)

۱۳۲۷هجري شمسي:چاپ نخست( پیام کا فکا ) .

۱۳۲۹هجري شمسي:عزیمت صادق هدایت به پاریس .

در این سفر هدایت برای خروج از کشور مشکلاتی داشت اما سرانجام با گرفتن گواهی پزشکی مبنی به اینکه وی مبتلا به (پسیکوز مغزی) شده است در تاریخ ۱۲ آذرماه ۱۳۲۹ موفق به خروج از کشور شد.

۱۳۳۰هجري شمسي:سرانجام در غروب نوزدهم فروردین ۱۳۳۰ در آپارتمان شماره ی ۳۷ کوچه ی( شامپی یونه) پاریس با گاز خود کشی کرد.

                                                    pic16

                                                         حیف است چراغی بدین روشنی خاموش شود...

                                                         از قول من به او (صادق هدایت) بگویید:

                                                          دنیا به شما احتیاج دارد.             ( ژان ریشار بلوک )

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سیاوش
 
 
   
 
     خسته ام خسته از این همه بی کسی. می گویم که تنهایی را دوست دارم اما باید بگویم که تنهایی را ترجیح می دهم تا بودن با کسانی که حرف هایشان حرفهای من نیست و احساسشان هم گام با من جریان ندارد.تلخ است و دردناک وقتی که عزیزترین کست حرف های تو افکار تو احساس تو آرمانها و آرزوهای تو را قبول نداشته باشد و تنها دلیل دوست داشتن عادت باشد. چرا دنیاهایمان ویران شده است؟ چرا آنقدر دوباره از صفر شروع کرده ایم تا در لحظه ای که باید آغاز کنیم دیگر توانی نمانده باشد؟    

                                          pic15

شب را دوست داشتم
شب تمام زشتی ها را گم می کرد
تو را دوست دارم
چون شب وروز زیبایی
با شب قهر کرده ام
چون گمان می کند
اشک و دل تنگیم
زشت است
و همه را گم می کند
به شفق قسم
به فلق قسم
دل تنگ توام
دل تنگ توام         
                                     م.ح
 
 
 |    نوشته شده توسط سیاوش
 
 
   
 
   pic55

 سكوت چيزي است كه گاهي اوقات تمام لحظات را پر مي كند. حتي بعضي اوقات حرف هايمان هم بوي سكوت مي دهد و واي بر روزي كه سكوت در تنهاييمان هم جريان يابد. سكوت زيباست اما گاهي مانع آشكار شدن مسائلي مي شود و باز هم واي اگر با خودمان پنهان كاري كنيم.حقيقت اصلي اين است كه هر چه بدست آوريم روزي خواهد رسيد كه هيچ كدام براي ما نخواهند بود! اين است تمام حقيقت زندگي اي كه همه چيز را به پاي ساختنش مي ريزيم. و چون انسان هميشه در طلب است نمي تواند از همه چيز دست كشد پس حداقل چيزهايي را كه ارزششان بيشتر است به پاي زندگي نريزيم. مي داني آن چيزهاي ارزشمند كه ارزشي والاتر از اين زندگي اي كه مي سازيم دارد چيست؟

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سیاوش
 
 
   
 
    ادبيات معناباختگي                                                 Absurd, Literature of the

  اين اصطلاح به دسته اي از آثار نمايشي و ادبيات داستاني منثور اطلاق مي شود كه به طور مشترك  در بر گيرنده ي اين مضمون هستند كه وضعيت بشر به گونه اي اساسي معنا باخته است و آن طور كه بايد و شايد اين وضعيت را فقط در آن دسته آثاري كه خود معناباخته هستند مي توان نماياند.پيشينه ي فضا و هنر نمايش معناباختگي به سال ۱۸۹۶ برمي گردد كه نمايش فرانسوي اوبو شاه (Ubu roi) اثر آلفرد ژاري به چشم مي خورد. ادبيات معناباختگي همچنين در مكتب هاي اكسپرسيونيسم و سورئاليسم دهه ي ۱۹۲۰ و نيز ادبيات داستاني فرانتس كافكا(از جمله محاكمه و مسخ) ريشه دارد. اما اين مكتب در پي وحشت و هراس جنگ جهاني دوم در مخالفت با اعتقادات و ارزش هاي بنيادي ادبيات و فرهنگ سنتي در فرانسه شكل گرفت. در اين فرهنگ سنتي تصور مي شد كه افراد بشر موجودات نسبتا خردورزي هستند كه دست كم در يك جهان نسبتا شفاف و قابل فهم زندگي مي كنند و بخشي از يك ساختار اجتماعي منظم هستند كه حتي در شكست نيز مي توانند به فهرماني و عظمت دست يابند. اما بعد از دهه ي ۱۹۴۰ گرايش گسترده اي شكل گرفت كه خصوصا در فلسفه ي وجود باور نويسندگاني چون ژان پل سارتر و آلبر كامو مشهود بود. جريان مذكور انسان را موجودي منزوي و بريده از اجتماع مي دانست كه به دنياي بيگانه اي رانده شده است و تصور مي كرد كه جهن هيچ حقيقت ارزش يا معناي ذاتي ندارد و زندگي انسان را يه مثابه ي يك هستي تشويش يافته و پوچ تصوير مي كرد ــ كه انسان در آن بيهوده به دنبال هدف و معنا مي گردد زندگي او از هيچ آغاز مي شود و به سوي هيچ مي رود يعني همان جا كه بايد پايان يابد. مثلا كامو در كتاب افسانه ي سيزيف (۱۹۴۲) مي گويد:

         در جهاني كه دلبستگي ها و اميد بي نصيب شده است . انسان احساس بيگانگي مي كند. تبعيد وي به جهان جبران ناپذير است....اين جدايي ميان انسان و زندگانی اش ميان بازيگر و صحنه ي بازي حقيقتا احساس معنا با ختگي را ايجاد مي كند.

pic10

و نيز ينسكوي فرانسوي نويسنده ي سوپرانوي كچل (۱۹۴۹) درس(۱۹۵۱) و ديگر نمايش هاي تئاتر معنا باختگي در باره ي وضعيت انسان چنين گفته است:( انسان بريده از ريشه هاي مذهبي مابعدالطبيعي و متعالي خود سرگردان است تمام اعمالش بي مفهوم معناباخته و بي حاصل مي شود.) ينسكو همچنين درباره ي آشفتگي حالات در ادبيات معناباختگي مي گويد:( غرق شدن انسانها در بي معنايي مضحك است و دردمندهاي آنها فقط از طريق استهزا تراژيك به نظر مي رسد.)

   ساموئل بكت (۸۹-۱۹۰۶) پر آوازه ترين و برجسته ترين نويسنده ي نمايش نامه و ادبيات داستاني اين سبك اهل ايرلند بود و در پاريس مي زيست. وي غالبا آثارش را به زبان فرانسوي مي نوشت و سپس آنها را به انگليسي ترجمه مي كرد. نمايشنامه هاي بكت از جمله در انتظار گادو (۱۹۵۴) و بازي آخر(۱۹۸۵) بي منطقي درماندگي و معناباختگي زندگي را در فرم هاي نمايشي مطرح مي كنند كه تن به زمان ــ جاي رئاليستي استدلال منطقي و يا بيرنگ متكامل و منسجم نمي دهند. نمايش در انتظار گادو دو ولگرد را در بيابان بايري به تصوير مي كشد كه بيهوده و قدري نا اميدانه منتظر شخص ناشناخته اي به نام گادو هستند كه ممكن است وجود داشته يا نداشته باشد و اين دو گاهي تصور مي كنند كه گويا با وي قرار ملاقات دارند. به عنوان مثال يكي از آنها مي گويد:(هيچ وقت هيچ اتفاقي نمي افتد هيچ كس نمي آيد هيچ كس نمي رود خيلي دردناك است.) در انتظار گادو مانند اغلب آثار ديگر اين سبك نمايش (معناباخته) است به اين دليل كه هم يك كمدي مضحكه آميز است و هم معطوف به رفتارهاي غير منطقي و بيهوده. اين نمايش نقيضه ي سخره آميزي است كه بر باور هاي سنتي فرهنگ غرب و نيز سنن و مقوله بندي انواع و دسته بندي نمايش هاي سنتي و حتي بر تعلق ناگزير خود به ادبيات نمايشي ريشخند مي زند. گفتگو هي صريح و در عين حال تكراري و بي معناي اين نمايش ها غالبا خنده آورند و در انعكاس از خود بيگانگي ذهني و فلسفي و تشويق تراژيك از رفتارهاي حماقت آميز و ديگر انواع دلقك بازي ها استفاده مي كردند. آثار داستاني بكت از جمله ملون مي ميرد (۱۹۵۸) و نام ناپذير(۱۹۶۰) نوعي ضد قهرمان( نا قهرمان) را ارائه مي كنند كه در يك نمايش معناباخته اعمال پوچ آخرين مرحله ي بازي تمدن را اجرا مي كند. چنين نمايشي انسجام ابزار خود يعني زبان را سست مي كند. اما شخصيت هاي بكت حتي در زندگي هاي بي هدف به سعي خود ادامه مي دهند تا به چيزي كه فاقد معني است معنا ببخشد و ايده اي را قابل بيان نيست بيان كند.

   از ديگر نمايشنامه نويسان ادبيات معناباختگي ژان ژنه بود (كه معنا باختگي و اهريمن گري را با هم تلفيق كرد.) برخي از نخستين نمايشي هارلد پينتر نويسنده ي انگليسي و ادوارد آلبي آمريكايي داراي همين سبك هستند. نمايش نامه هاي تام استوپارد از قبيل رزنكرانتس و گيلدن اشترن مرده اند (۱۹۶۶) و مضحكه ها (۱۹۷۴) نه براي اهداف فلسفي بلكه براي دست يافتن به جلوه هاي كميك از شگردهاي نمايش معناباخته استفاده مي كنند. همچنين در بسياري آثار جديد كه از كمدي سياه يا فكاهه ي سياه بهره مي گيرند نظاير اين مكتب ديده مي شود: در كمدي سياه شخصيت هاي شيطاني ساده لوح يا نا لايق در دنيا و هم آلود يا خوف انگيز جديد نقش هايشان را به تعبير ينسكو در يك (مضحكه اي تراژيك) ايفا مي كنند كه وقايع آن تواما كميك. دهشتناك و پوچ و معناباخته هستند. نمونه هاي آن عبارتند از: گره كور(۱۹۶۱) نوشته ي جزف هلر وي (۱۹۶۳) اثر تامس پينچن جهان به گفته ي گارپ (۱۹۷۸) اثر جان ايروينگ و برخي از رمان هاي گونترگراس نويسنده ي آلماني و كرت و انيگت پسر جان بارث. فيلم دكتر عشق عجيب ( دكتر استرينج لاو) ساخته ي استينلي كوبريك نمونه ي كمدي سياه در سينما است. اخيرا يرخي از نمايشنامه نويساني كه در رژيم هاي تماميت خواه زندگي مي كنند براي نشان دادن اعتراض اي اجتماعي و سياسي از شگرد هاي معناباخته استفاده كرده اند.

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سیاوش
 
 
   
 
 
جستاري در زمينه

 
نمايشنامه ي خواندني

تئاتر
نمايشنامه ي خواندني يكي از گونه هاي مهم ادبيات نمايشي است و شناخت آن براي گرايش مندان به هنر نمايش (تئاتر) كاري است بايسته. به وي‍ژه براي فارسي زبانان. زيرا بخش كلاني از ادبيات فارسي منظومه هاي حماسي ,عرفاني,تاريخي,عاشقانه...,و طنز آميزي پديد آورده است كه بسياري از ويژگي ها و جنبه هاي آنها با (نمايشنامهي خواندني) همانندي و نزديكي دارد. به ويژه منظومه هايي كه در آنها از صنعت كلامي ( مناظره) (DEBATE) استفاده شده است. و چنان كه مي دانيم ( مناظره) در ادبيات فارسي پيشينه اي كهن دارد كه نمونه وار مي توانم از منظومه ي (درخت آسوريك) و منظومه (خسرو و شيرين) ياد كرد. منظومه ي درخت آسوريك كه بن مايه ي آن به زبان پهلوي اشكاني است, (گفتار شنودي) (DIALOGUE) ميان (درخت خرما و بز) را توصيف مي كند; مناظره ميان (خسرو و فرهاد) در خسرو و شيرين اثر(نظامي گنجوي) نيز مشهور است. چند بيت از اين منظومه نقل مي شود:
خسرو:(نخستين بار گفتش: كز كجايي؟)
فرهاد:(بگفت : از دار ملك آشنايي!)
خسرو:(بگفت: آنجا به صنعت در چه كوشند؟)
فرهاد:(بگفت: اندوه خرند و جان فروشند!)
خسرو:(بگفتا: جان فروشي در ادب نيست؟)
فرهاد:( بگفت: از عشق بازان اين عجب نيست!)
خسرو:( بگفت: از دل شدي عاشق بدينسان ؟)
فرها:(بگفت: از دل تو مي گويي, من از جان!)
خسرو:(بگفتا: عشق شيرين بر تو, چون است؟)
فرهاد:(بگفت: از جان شيرينم فزون است!)...
خسرو:(بگفتا: دل زمهرش كي كني پاك؟)
فرهاد:( بگفت: آنگه كه باشم خفته در خاك!)...
    با اين پيش زمينه ها مي توان گفت كه نمايشنامه ي خواندني , گونه اي ادبي است كه مي تواند به سبب دارا بودن ارزش ها و شايستگي هاي ادبي در زمره كارهاي نفيس هنري باقي بماند,ليكن خواسته يا نا خواسته به ندرت رغبت نمايشگران را براي پديدآوري بر صحنه بر مي انگيزد-هر چند كه خوانندگان از خواندش محظوظ مي گردند.
   نمايشنامه ي خواندني كه گاهي (شعر نمايش گون) (DRAMATIC POEM) نيز ناميده شده است به نمايشنامه اي گفته مي شود كه خواسته و يا ناخواسته براي خواندن توصيف شده است, و نه براي پديد آورد نمايشي بر صحنه. شاعري كه نمايشنامه ي خواندني مي سرايد, خواسته يا نا خواسته,از (ساخت مايه هاي بيان نمايشي) (ELEMENTS OF TETRICAL)( EXPRESSION مانند (گفتا شنود) , ( ساختار نمايشي طرح داستاني)(PLOT DRAMATIC) (STRUCTURE, شخصيت_ پردازي , بازيگري, صحنه پردازي و جامگان,... و زمان و مكان بندي (SETTING) كمتر استفاده مي كند و به كاربرد فنون و تمهيد هاي شعر (وصفي و غنايي) (POEM LYRIC) و يا منظومه هاي داستاني , رغبت بيشتري نشان مي دهد تا جايي كه نمايشنامه او بيشتر شايستگي ها و ارزش هاي ادبي مي يابد, و كمتر ارزش هاي نمايشي.
 نظر به كاربرد چند صنعت ادبي  - نمايشي در مناسبت با نمايشنامه هاي خواندني , آنها را نام مي بريم:
1- تك گفتاري يا تك گويي ( مونو لوگ):NON SPEECH / UN BROKEN SPEECH
2- تنها گويي يا تنها گويه ( سولي لولي)
3- نمايش يا نمايشنامه تك شخصيتي (مونودرام) 
4- محرم راز


              بخشي از مقاله ي دكتر فرهاد ناظرزاده كرماني در فصلنامه هنر پاييز 77

 
 
 |    نوشته شده توسط سیاوش
 
 
   
 
  این هم یه متن کوتاه و قشنگ از یکی از دوستانم س.س:

ليلي گفت:موهايم مشكي است مثل شب حلقه حلقه و مواج دلت توي حلقه هاي موي من است,نميforest خواهي دلت را آزاد كني؟نمي خواهي موج گيسوي ليلي را ببيني؟مجنون دست كشيد به شاخه هاي آشفته بيد و گفت:نه نمي خواهم دلم را هم.ليلي گفت:لبخندم خرماي رسيده ايست خرما طعم تنهاييت عوض مي كنم.نم خواهي خرما بچشي؟مجنون خاري در دهانش گذاشت و گفت:من خار را دوست تر مي دارم.ليلي گفت:قلبم اسبي سر كش است.بي سوار و بي افسار.عنانش را بريدند,اين اسب را باخودت مي بري؟مجنون هيچ نگفت.ليلي نگاه كرد مجنون ديگر نبود تنها شيهه اسبي بود و رد پايي بر شن.ليلي دست بر سينه اش گذاشت,صداي تاختن مي آمد اسب سر كش اما در سينه ليلي نبود...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سیاوش
 
 
   
 
 
              k
                                     بهانه می کند دلم
                                     هوای عاشقانه را
                                     هوایی دل تو ام
                                     بهانه بهانه ها
                                     اگر اسیر و بی کسم
                                     محتاج یک همنفسم
                                     تا آخرین حد سکوت
                                     تا لحظه سرد نبود
                                     باز حضورت یک بهانه
                                     واسه ماندن
                                     عاشقانه
                                     کاش امیدم بیش از این بود
                                     هرم دستات همنشین بود
                                     کاش دوباره می رسیدی
                                     طعم عشقو می چشیدی
                                     کاش.....
 
 
 
 
 |    نوشته شده توسط سیاوش
 
 
   
 
  این بار می خوام یه هنرمند دیگه رو معرفی کنم البته از اهالی موسیقی.

      1

مانی رهنما

مانی رهنما متولد ۲۶ تیر ۱۳۵۰ و پسر خوب موسیقی پاپه.مرسدس(اولین کارش با همکاری استاد بابک بیات که هیچ گاه روی فیلم پخش نشده! اما نقطه ی شروع مناسبی برای او بود) فصل پرواز- بغض- امیر( آلبوم هایی که با سایر خواننده های پاپ همکاری کرده ) آخرین غزل(با شعر های زیبای فریبرز روزبه موسیقی داریوش تقی پور و دکلمه ی احمدرضا احمدی بستری شایسته ی صدای مانی رو فراهم کرد تا او بتونه ستاره ی بهترین خواننده ی پاپ را در اولین جشنواره موسیقی پاپ به خودش اختصاص بده) اعتراض-تمام شد ترانه(که ماجراها و دردسرهای خودش رو برای گرفتن مجوز داشت که به خاطر ترانه ی زیبایی از ایرج جنتی عطایی بود در حالی که کتاب شعر این شاعر عزیز در کتابفروشی ها با مجوز به فروش می رسه!) مجموعه ای از کارهای او در عرصه ی موسیقی است. همه منتقدان همیشه به این موضوع اشاره می کنند که مانی خواننده ای باتکنیک وبا احساسه که صدایی کاملا باز داره و کارهای نوستالژیک او همه ی هنرمندان را جذب می کنه. به نظر من او مخاطبین خاص خودش رو داره که بهترین مخاطب برای یک هنرمند به حساب میان عاشق ها البته عاشق هایی که به عشق از زاویه ای متفاوت نگاه میکننه.اکثر خواننده های هم دوره اش معتقدن که کنسرت های مانی از زیباترین کنسرتهاییه که سراغ دارن.این روزها او پس از پشت سر گذاشتن بحران هایی از قبیل مشکلاتی که گرفتن مجوز برایش ایجاد و او رو کم کار کرده بود و فوت استاد بیاتی که شاید مانی بهترین و قدرشناس ترین شاگرد او به حساب میاد همراه با بابک رهنما مشغول سر و سامان دادن به آلبوم جدیدش هستن.

2

  تنها انتقادی که بیشتر شبیه یه گلایه است میشه از خواننده و هنرمند و بالاتر از اینها انسانی گرفت که همیشه ستایشش کردم و افتخار می کنم که با چنین هنرمندی هم عصر هستم علاقه و کشش او به سیاسته. هنر دستیه که دیوارها رو از بین آدم ها بر می داره ولی سیاست دستیه که بین آدم ها دیوار می کشه و این با ویژگی های مانی رهنما یی که من می شناسم ونمونه ی مجسم یکه عاشقانه ی صمیمیه خیلی فاصله داره یه جورایی ناکوکه فالشی داره!! من به شخصه صدای مانی رو نمادی از جایی فرازمینی می دونم که برای تسلی و بیان درد دل عاشقان غریب و پاک فرستاده شده و خدا به هنرمندان چیزی داده که به بقیه انسانها نداده و همین مسئولیتشونو بیشترمی کنه پس نباید دلی رو که به امید بی مرز بودن عشق و محبت صدایی و نوایی کمر راست می کنه رو با خط و خط کشی اون ور دیوارها گذاشت و نا امید کرد.البته مدتی است که واقعا در حق افرادی مثل مانی که هنرمند اصیل پاپ به حساب میاد ظلم میشه و این قدر نشناسی ما و مسئولینو می رسونه من به شخصه از این که هنرمندان بی نظیر و بی همتایی مثل مانی از کار برای مردم روی برگردونن همیشه هراسان و نگرانم البته مانی رهنما نشون داد که هرچقدر هم  مشکلات آزارش بدن هیچوقت یادش نمیره که خیلی ها به امید هنر او هنوز دل از خیلی چیزها برنداشتن و رو برنگردوندن.امیدوارم مانی هیچوقت ما رو تنها نذاره.

                                          به امید موفقیت همیشگی

          تقدیم به مانی رهنما پرنده ی خوش صدای دل های عاشقان

                                                    3 

 
 
 |    نوشته شده توسط سیاوش
 
 
   
 
 
some times I think you were a dream which had past
and think and think...                                         ذ
but now I`m not sleep
I`m crying
SO
you are real
because
I feel my tears
 
 
 |    نوشته شده توسط سیاوش
 
 

pctfx3.1

Desert Fix Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي زيباي وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Porteghal Web Hosting

میزبانی میزبان هاست دامین هاستینگ دامنه دومین